تبلیغات
کلاس توریسم - هفت خان رستم قسمت سوم
 
طبیعت خالص ترین زیارتگاه خداست

هفت خان رستم قسمت سوم

نوشته شده توسط :سیده مهسا مطهر
پنجشنبه 4 آبان 1391-01:54 بعد از ظهر

سمیرا کاظمی فرد
موسسه آوای جلب سیاحان پاییر 1391

خوان پنجم: گرفتار شدن اولاد به دست رستم

دیدگاه شاهنامۀ فردوسی: پس رستم از آنجا روان شد تا به جایی رسید که هیچ روشنایی در آن نبود، همه جا را شبی تیره و سیاه چون روی زنگی فرا گرفته بود، نه ستاره پیدا بود و نه ماه، گویی خورشید را به بند آورده بودند یا ستاره را به خم کمند افکنده بودند، پس چون در آن سیاهی نتوانست هیچ جا را ببیند، رخش را آزاد گذارد تا او راه را بجوید.

چون چندی برفتند، به روشنایی رسید و زمین را یکسره از خوید (کشتزار جو و گندم)، همچون پرنیانی بدید. گویی گیتی، از پیری، باز جوان گشته بود، همه جا پر از سبزه و آب روان بود. رستم که خوی (عَرق) از سرو تنش سرازیر بود ببر بیان از تن بیرون ساخت و کلاهخود از سر برداشت و هر دو را برابر آفتاب بگسترد و اسپ را در آن کشتزار رها ساخت و بخفت، دشتبان که اسپ را در کشتزار رها دید به سمت رستم آمد و فریاد کشید که چرا اسپ را در خویدی که زحمت نکشیده ای رها کردی؟ رستم از جا جست و بی آنکه سخنی با او بگوید هر دو گوش مرد را در دست بگرفت و بفشرد و هر دو از بُن برکند.

دشتبان شگفت زده و فریاد کنان به سمت پهلوان آن دیار که نام او اولاد بود شتافت و موضوع را به او گفت، اولاد و سپاهیانش به سمت رستم روانه شدند و اسم تهمتن را پرسیدند او خود را ابر معرفی نمود و گفت تو با این سپاهی که به پیش من راندی، همانا که گردو برگنبد نهاده ای (کنایه از کار بی ثمر کردن است).

رستم، این بگفت و شمشیر از نیام برکشید و کمندی بیانداخت و چون شیر به میان رمه تاخت و به هر زخم شمشیری که زد سر دوتن از آن سپاه را بیانداخت، و اینچنین سر آن سرکشان را به زیر پی آورد و همۀ آنهایی را که گِرد اولاد بودند، بکشت.

سپس رستم با تاختی سریع و با کمندی اولاد را به زیر اسپ کشید و دستانش را ببست، اولاد که خود را شکست خورده می دید از تهمتن در خواست کرد تا او را نکشد و رستم گفت: در صورتی جانت نجات خواهد یافت که به من جایگاه دیو سپید را بگویی، اولاد قبول کرده و از رستم خواست که به عنوان بلد راه با او همراه باشد و این چنین شب و روز نیاسودند تا به پیش کوه اسپروز آنجا که کاووس سپاه بُرد و آن مایه بد از دیو و جادو بدو رسید رسیدند. چون شب به نیمه آمد، خروش و بانگ هیاهویی از دشت برآمد. در مازندران آتش افروختند و در هر جا شماله ای (شمع) بسوختند. تهمتن از اولاد پرسید که: این چیست که از چپ و راست آتش برافروخته اند؟ اولاد گفت: آنجا دروازۀ شهر مازندران است شبانگاه دو گروه از ایشان بیدار می مانند، و در آن جایگاه ارژنگ دیو است که هر زمان بانگ غریو از آنجا برخیزد. پس رستم جنگجوی بخفت و چون روز فرا رسید، اولاد را بر درختی در آنجا با کمند سخت ببست، آنگاه گرزِ نیای خود را بر زین افکند و راهی شد.

خوان پنجم: سرزمین حاصلخیز حرص و نگهبانانش

دیدگاه خصایص انسانی: بعد از طی خوان چهارم، دشت سرسبز و مصفای حرص نمایان می شود، در آن جا روان به آرامش می رسد و رفع خستگی و تشنگی می کنی و رخش شوق و عشق از بوی نسیم آن رقصان می گردد، ناگهان دشتبان حرص پدیدار می شود و عنان رخش را به چنگ می آورد و دشنام می دهد، و می گوید: چرا بی اجازه به این مکان وارد شده ای؟ سی چهل سال است کسی به این سرزمین نیامده است، سال ها زحمت کشیده ام این زمین را با بخل و کین آبیاری نموده ام، در یک دم سم رخش شوق تو حاصل مرا ویران نموده است، او از بن دل فریاد می کشد و صحرا پر از فرزندان و اولادان نیزه به دست او می شود.

همه به رستم حمله ور شده و می خواهند او را به قتل برسانند، چون رستم وضع را این گونه می بیند، به صورت خدایی زال عشق متوسل شده و می گوید: چون تو مرا از مراحل گوناگون عبور دادی، از این قوم سرکش و مکار نیز رهایی ام بخش، دعایش مستجاب می شود در دستان خود قوتی دیگر می یابد. به نزدیک دشتبان حرص می رود گوش او را می کند و کف دستش می گذارد، دشتبان حرص از ترس مطیع می گردد و رستم او را اسیر می کند و فرزندان او: بخل ، کین، حسد، زخم زبان، غرور، کبر، سود و زیان، شقاوت، بی حیایی، مکر و بیم، ریا و انکار از آن دشت رخت بربسته و فرار می کنند.

آری هر کس با دل شکسته به درگاه بی نیاز روی آرد و خود را چون ذره ای در پیشگاه او داند، خداوند به رحمت به او نظر کند و کامیاب گردد.

******************************************************************

خوان ششم: جنگ رستم و ارژنگ دیو

رستم با کلاهخودی خسروی بر سر و ببربیانی خوی آلود بر تن، به ارژنگ سالار روی نهاد. چون به نزدیک سپاه او رسید، در میان آن گروه چنان فریادی بزد که گویی دریا و کوه از هم بدرّید. ارژنگ دیو که آن فریاد به گوشش رسید، از سراپرده بیرون جست، چون رستم او را بدید به شتاب همچون آذرگشسپ (برق و آتش جهنده) به سوی او اسپ تاخت و دلیرانه، سر و گوش او را بگرفت و چون شیر، سر از تنش جدا ساخت و آن سر خونین دیو را به سوی سپاهیان دیو بیانداخت. چون دیوان، آن گوپال و چنگال او را بدیدند، دلشان از ترس بدرید. رستم شمشیرِ کین برکشید و آن دیوان را بکشت. به گاه فرو شدن آفتاب، شتابان به سوی کوه اسپروز تاخت و کمند از اولاد برگشاد و با هم به زیر درخت بلندی بنشستند. پس تهمتن، راه شهری را که کاووس شاه در آن بود، از اولاد بپرسید و چون بشنید، تیز بدانجا روی نهاد، و اولاد نیز پیاده در پیش او راهنما گشت.

چون رستم بدان شهر رسید، رَخش، همچون تندر، خروشی برآورد، در همان هنگام کاووس آوای رخش بشنید و دیگر همۀ آغاز و انجام کار را بدانست، پس به ایرانیان گفت: دیگر روزگار بد ما بسر آمد، زیرا که خروش رخش به گوشم رسید و روان و دلم از این خروش تازه گشت، به گاهِ کواذ نیز، آن زمان که با شاه ترکان نبرد کرد، اینچنین شیهه کشید، سپاهیان که چنین شنیدند، با یکدیگر گفتند: کاووس شاه از پِیِ ماندن در این بند و زندان، خِرَد و هوش و فرّ از سرش برفته، گویی خواب می بیند. ما را دیگر هیچ چاره ای نیست و باید که در این بندِ سخت بمانیم، دیگر بخت از ما بگردیده است.

لیک در همان زمان ناگهان رستم، آن یل آتش افروز پرخاشجوی به پیش کاووس شاه رسد، پس همۀ آن بزرگان چون گودرز و توس و گیو و گستهم و شیدوش و بهرام به پیش ایشان انجمن شدند. رستم فریادها کشید و شاه را نماز برد و او را از آن رنجهای دراز بپرسید، کاووس شاه، رستم را در بر گرفت و از زال و رنج آن راه دراز بپرسید، آنگاه به رستم گفت: باید پنهان از چشم آن جادوان، رخش را روان سازی. چون به دیو سپید آگهی رسد که روی گیتی از ارژنگ تهی گشته و رستم پیلتن به نزد کاووس رسیده، همۀ نرّه دیوان انجمن گردند و گیتی پر از سپاهیان ایشان شود و همۀ رنجهای تو بیهوده گردد، پس تو اکنون راه خانۀ آن دیو گیر و در این راه تن و تیر شمشیرت را به رنج آور، که اگر یزدان پاک یارت باشد، سر جادوان را به خاک آوری و بدان که باید از هفت کوه بگذری که در هر جای آن گره هایی از دیوان باشند، آنگاه تو را دَهاری ترسناک و پر از بیم و باک پیش آید که در پیش آن دهار، نرّه دیوانی چون پلنگ آمادۀ جنگ هستند و در آن دهار، تخت دیو سپید است که همۀ آن سپاهیان، بیم و امید از او دارند. باشد که بتوانی او راتباه سازی، چه او سالار و پشت آن سپاهیان است. چشمهای این سپاهیان ایران زمین، از اندوه، و چشم من نیز از تیرگی نابینا گشته است، پزشکانی که چشمانم را بدیدند، امید آن داده اند که با خون دل و مغز دیو سپید درمان گردد، مردی که پزشکی فرزانه بود گفت: چون از خون دل دیو سپید سه چکه به درون چشمانت بچکانی، آن تیرگی با خون بیرون آید و بینا شوی. پس رستم پهلوان پیلتن ساز جنگ کرد و ایرانیان را گفت: بیدار باشید که من آهنگ دیو سپید کردم که همچوم پیل جنگی و فریبکار است و سپاهیان بسیاری گِرد اویند، اگر که او در این جنگ پشت مرا به خم آورد، شمایان دیرگاهی خوار و دژم خواهید ماند. لیک اگر خداوندِ هور، یار من باشد، اختر نیک، مرا نیرو بخشد و همۀ بوم و بر و تخت شاهی را باز یابیم و آن تخت خسروانی به بار آید.  

خوان ششم: نبرد با ارژنگ دیو نفس

خوان ششم نبرد با ارژنگ دیو نفس است. دشتبان حرص به رستم سالک گفت: چون تو این چنین مرا اسیر کرده ای ارژنگ دیو نفس به سروقت تو خواهد آمد و انتقام مرا خواهد گرفت، آنگاه رستم سالک نشانی جایگاه ارژنگ دیو را پرسید و به دیار او رهسپار شد.

پهلوان چون خود را تنها دید روی دل را به سوی یار دلنواز کرده و گفت: چون تو جانان منی بر حال بی سامان من رحم نما و به من تیغی ذوالفقارگون ببخش تا بتوانم با مکر و افسونش بجنگم، از درگاه حضرت دوست ندا آمد که نترس ما تو را یاری می کنیم.

در همین حال بود که دیوی نعره زن را دید که مبارزه می طلبد، به رستم نزدیک شد، نعره ای از دل برکشید و با عمود کبر و نخوت حمله ور گردید، رستم در مقابل سپر واماندگی و خواری را پیش کشید و حمله او را با این ترفند رد نمود و به ذکر و فکر حق خود را مشغول داشت، تیغ مغروری را از دیو نفس بگرفت و بر زمین زد و شکست.

او چون خود را شکست خورده دید به زبان آمد و گفت: تو دیو سپید را ندیده ای و خیال میکنی که با کشتن شیر هوی و اژدهای خشم پیروز شده ای تو هنوز غافل و مغروری، دیو سپید پر از مکر و ریا است، او شاه جان را در زندان خویش اسیر کرده است، تو را نیز خواهد کشت. رستم ناگهان از درون خویش ندایی شنید که به او می گفت: نترس! دل قوی دار! تو صاحب فکر و ذکر و صورت و وجه محبوب هستی، صد سپاه نمی تواند به تو آسیب برساند، اگر تمام توجهت به محبوب باشد. خداوند پشت و پناه تو است، نترس، این ندای نفس ملهمه بود که رستم را دل قوی می نمود.

در این هنگام دیو به رستم آتش بارید تا او را در آتش کبر بسوزاند، اما او نمی دانست که الطاف حق چون زرهی است که او بر تن کرده است، رستم ناگهان کمربند ارژنگ دیو نفس را گرفت و هر فنی را که از "زال عشق" آموخته بود به کار برد، چهار فن اول او "صمت"، "جوع"، "اربعین"، "سَهَر"بود.

سال ها با این چهار فن با ارژنگ دیو نفس مبارزه نمود اما کارگر نمی افتاد، آن گاه روی دل را به سوی قبلۀ خود کرد و با صد عجز و نیاز گفت: غیر نیرو و بازوی تو به هیچ چیز امید ندارم، ملهمه از زبان پیر عشق به او جواب داد که باید تمام فکر و ذکرت به سوی قبلۀ جان باشد، و اربعینی در این ذکر و فکر به سر آوری، او نیز با شوق فراوان اربعینی برای جهاد با نفس غدّار به سر آورد.

سرانجام از دم پیر کاردان و ریاضات و جهادی که نمود، آن دیو ملعون را به زمین زد و بر روی سینۀ او نشست و دست او را ببست، چون ارژنگ دیو نفس چنین دید چون ابر بهار گریه را سر داد و گفت: مرا آزاد ساز تا هر گنج نهان که دارم به تو تقدیم کنم، صد هزار دیو در فرمان من هستند جمله را به راهت پیشکش می کنم، رستم سالک در جواب گفت: من گوش حرص را بریده ام، نیازی به گنج و قلعه و سپاهیان تو ندارم، من عاشق شاه هستم و دنبال او می گردم اگر او را بیابم آن گاه من سلطان هستم.

دیو نفس گفت: چون تو مرا اسیر بخشش خود نمودی و مرا نکشتی جان و مالم را فدای تو می کنم و سپاهم را در اختیار تو می گذارم و چون بندۀ زرخریدی غلام تو می شوم، از اندیشه جنگ با دیو سپید بگذر، سپس به وصف قدرت دیو سپید پرداخت، او خونخواره ای است که هفت آسمان چون او را ندیده است، شیطان نزد او بیچاره ای بیش نیست، چهار پایۀ تخت او فکر، وهم، خیال و سوءظن است، تیغ تیز انکار در دست دارد و خنجر تکذیب در آستین و کمند سفسطه در چنگ، از جنگ با این دیو شریر بگذر و بر جان خود رحم کن.

****************************************************************************

خوان هفتم: کشتن رستم، دیو سپید را

رستم با کمری تنگ بسته پر از کینه و جنگ از آن جایگاه برفت و آن رَخش چون باد را براند و با خویشتن، اولاد را نیز به همراه برد. چون بدان هفت کوه که جایگاه گروه های نرّه دیوان بود- رسید، برفت تا بدان دهار بی بُن نزدیک گشت و پیرامونش سپاهیان دیو را بدید. پس به اولاد گفت: آنچه تا کنون از تو پرسیدم، همه را راست یافتم، اکنون که گاه رفتن فرا رسیده است، راز بگشای و مرا راهنما باش. اولاد گفت: بدان که چون آفتاب گرم شود، دیوان به خواب روند، در آن زمان است که می توانی بر ایشان در جنگ پیروز باشی، لیک اکنون باید درنگ کنی چرا که یک تن از آن دیوان را نیز نشسته نمی بینی، مگر اندک جادوان پاسبان، ولی در آن زمان که تو را گفتم، اگر پروردگار پیروزگر یارت باشد، پیروز گردی. پس رستم در رفتن هیچ شتاب نکرد تا گرمگاه (ظهر) فرا رسید، در آن زمان بار دیگر سرو پای اولاد را با کمند ببست و شمشیر از نیام برکشید و چون تندر بغرّید و نام یزدان بر زبان آورد و چون گَرد به میان سپاه آمد و با دشنه ایشان را از خود دور بکرد؛ چنانچه هیچ کس از ایشان پیش او به جنگ نایستادند و با او راه نبرد نجستند، آنگاه رستم همچون خورشید تابنده به شتاب به سوی جایگاه دیو سپید رفت، در آنجا چاهی بمانند دوزخ یافت که بُن آن از تیرگی ناپیدا بود. چندی در آنجا شمشیر در دست بایستاد زیرا که هیچ جا را از سیاهی نمی دید. چون مژگان بمالید و چندی در آن دهار بنگریست، در آن تاریکی دیوی همچون کوه بدید که سراسر آن دهار ازو ناپدید گشته بود، رویش سیاه و مویش سپید و بالا و پهنایش بسان گیتی بود.

چون رستم آن دیو را بدید که درون آن دهار به خواب رفته، هیچ در کشتن او شتابی نکرد، پس همچون پلنگ بغرّید و چون آن دیو بیدار گشت، رستم به جنگ او شتافت، دیو سپید همچون کوهی سیاه که بازوان و کلاهش را به آهن، سخت کرده بود، به سوی رستم آمد و سنگ آسیایی را برداشت و چون دود به نزدیک رستم شتافت دل رستم پیلتن از دیدن او بدانسان، پر از بیم شد و بترسید، لیک همچون شیر ژیان برآشفت و تیغ تیزی بر او بزد که یک پایش از او جدا شد و بیافتاد، ولی دیو با همان یک پا با او برآویخت و همۀ آن دهار را زیر و زبر کرد و بر ویال آن گُرد دلیر را بگرفت که مگر او را به زیر آورد، هر دو از تن یکدیگر گوشت بِکَندند، سراسر زمین از خون ایشان گِل شد.

رستم در دل گفت: اگر امروز از این دیو جان بدر بَرَم، جاودانه زنده خواهم ماند، از سوی دیگر دیو سپید نیز با خود گفت: دیگر از جان شیرینم نومید گشتم، اگر اینک به همین سان بریده پا و پوست از چنگ این اژدها رهایی یابم، دیگر در مازندران مرا جاودانه زنده خواهند دید. دیو سپید، این سخنان در دل می گفت و خود را نوید می داد و بدین گونه با یکدیگر چنان جنگیدند که از تنشان جوی خوی و خون روان گشت، تهمتن به نیروی یزدان جان آفرین، با درد و کین، بسیار بکوشید و سرانجام دست بزد و چون نرّه شیری او را از زمین برداشت و به گردن برآورد و چنان بر زمینش زد که در دَم جان بداد، پس دشنه ای در دلش فرو برد و آن را درید و جگر از تن تیره اش بیرون کشید، تن کُشتۀ آن دیو، همۀ دهار را فرا گرفته و گیتی همچون دریای خون گشته بود.

آنگاه رستم برفت و بند از اولاد برداشت و آن کمند کیانی را که با اولاد را بسته بود، به فتراک بست و خواست تا به سوی کاووس شاه رو نهد، اولاد، او را گفت: ای نرّه شیر گیتی را با شمشیرت به زیر آوردی، لیک تن من، نشان بند تو دارد، اینک آن چیزی را که بدان دلم را امید دادی، به یاد آور، تو که شیر ژیان و کیانی سیمایی، سزاوار نباشد که پیمان بشکنی. رستم که چنین شنید به اولاد گفت: مازندران را کران تا کران به تو خواهم سپرد. لیک اکنون کار و رنجی دراز در پیش است که هم آن را نشیب بُوَد هم فراز. باید که شاه مازندران را از تخت به زیر آورم و به چاه افکنم و سر هزاران هزار دیو جادو را با دشنه از تن جدا سازم از آن پس مگر که کشته شوم وگرنه هرگز از پیمان تو نگذرم.

آنگاه رستم پهلوان، آن شیر فرخنده پی، به نزدیکی کاووس برفت. فریاد شادی از پهلوانان ایران برخاست، همگی ستایش کنان به پیش او دویدند و بر او آفرین بیشمار خواندند، رستم به شاه گفت: ای شاه دانش پذیر، اکنون که دیگر بداندیش تو از میان رفته است، پس آرامش پذیر، بدان که دیگر شاه مازندران امیدی به دیو سپید ندارد، چه جگرگاه او را بریدم و جگرش از پهلو بیرون کشیدم، اینک ای شاه پیروزگر، چه فرمان دهی؟ کاووس شاه که چنین شنید بر او آفرین خواند و گفت: تاج و سپاه، بی تو مبادا. بر آن مادر که فرزندی چون تو زاید باید آفرین کرد و هزار آفرین باد بر زال زر و هزار آفرین بر مرز زابل که دلاوری چون تو پدید آورد که هرگز زمانه چون تو ندید. لیک بخت من از زال و زابلستان نیز فرّختر باشد، زیرا که این پیل شیرافکن، مرا کهتر است. آنگاه چون شاه از آفرین گفتن بپرداخت، رستم را گفت: ای گُرد فرخنده پِی، اکنون خون جگر آن دیو سپید را در چشمان من و این انجمن بریز؛ باشد که بار دیگر رخسار تو را ببینم. پروردگار کیهان آفرین یار تو باشد، پس چون از آن خون به چشمان شاه ریختند، دیدگان تیره اش، خورشیدگون و بینا گشت. آنگاه تخت پیلسته (عاج) بنهادند و تاجی بر فراز آن بیاویختند و بدین سان کاووس شاه بر تخت مازندران و گیو و رهّام و گرگین و بهرام به پیش او جای گرفتند.      

خوان هفتم: نبرد با دیو سپید عقل معاشی

دیدگاه خصایص انسانی: رستم پر سیمرغ همت را بر کمر ببست و سفره ای از زاد راه نان صمت و جوع در انبان نهاد و کوزه را پر از اشک سحرگاهان نمود و ذکر و فکر محبوب را در جلوی چشم آورد تنها و منفرد در پناه لطف پیر عشق عزم سفر کرد، رستم سوار بر رفرف عشق راه پانصد ساله را در یک آن طی نمود از فراز قله ای بر قلۀ دیگر رفت و از کوه البرز هستی گذر کرد. ناگاه سواد شهر جان از دور هویدا شد، او به درگاه حق شکرها نمود.

در کوه البرز یک قلعه چون شهر دید که پر از گنج زر و گوهر است، و غول های بی شماری از آنجا نگهبانی می کنند، چون رستم وضع را اینگونه دید امید از حیات خویش برگرفت دید که نمی تواند با شتاب با سپاه بی حساب روبرو شود، اگر بخواهد با دیوان یک به یک بجنگد سال ها به طول می انجامد.

ناگزیر روی دل را به سوی کار ساز نمود و چلّه بنشست و از فعل، صفت و ذات خویش عزلت گزید، با صورت محبوب مشغول راز و نیاز شد و گفت: جان من نزد عقل معاشی بسیار خوار وحقیر گشته است آیا می پسندی که جان من با دیوان بدنژاد انس گیرد؟ تا جان من در بند عقل است کی سزاوار پیشکشی به درگاه تو است، ای ماه پر نور من بر من رحم نما و شب دیجور جان مرا روز گردان.

صورت زیبا و دل آرای محبوب با او به سخن درآمد و گفت: تو می پنداری که عمرت یکنواخت سپری می گردد، این خطای حس است که مدام خویش را یکسان می بینی، سالک را در هر مقامی مرگ و فنایی است، مرگ سپید ، مرگ سرخ، مرگ سبز و مرگ سیاه.... چون جان با این مرگ ها از بین رفت جانی نو و سرمست به سالک بخشیده می شود.

وجهۀ محبوب رستم سالک را سوار بر براق تیزتک عشق نمود و از عقل رهایش ساخت و گفت: پر سیمرغ همت که همراه تو است بسوزان، تا سیمرغ همت پیر در این راه پرآشوب رهبرت شود.

بال سیمرغ همت پیر، آن چنان او را به پرواز درآورد که فرشتگان عالم بالا لب به تحسین گشودند. ناگاه به زیر پای خود نگریست قلعۀ دیو سپید را دید و بر بام آن فرود آمد، پس به درون قلعه رفت، غولان بی شماری را دید که برای حفظ تخت دیو سپید شانه به شانه هم ایستاده بودند، در آن میان صندوقی دید توجه اش را جلب کرد، جلو رفت و در صندوق را گشود، دو تار موی در آنجا دید، تار مویی از آن را برگرفت، ناگهان ارژنگ نفس مطمئنه را جلوی خود حاضر دید، رستم غرق در شگفتی شد که این عجایب و ظاهر شدن ارژنگ مطمئنه از مویی بود، خواست تا موی دیگر را بردارد که ارژنگ دست او را گرفت، اگر آن مو را برداری دیو سپید و تمام دیوان اکنون حاضر می شوند، طالعت مدد کرد که به موی دیگر دست انداختی، آیا توانسته ای دیو سپید را به چنگ آوری؟ رستم سالک بی کم و کاست حال خود را شرح نمود، چون ارژنگ سخنان وی را شنید رنگ از رخسارش پرید و گفت: من می روم چون بر آن دیو نابه کار پیروز گشتی موی مرا برگیر تا به نزدت آیم.

رستم غرق در حیرت شد که جانش به تار مویی بسته بود.

بعد از چند لحظه دیو سپید به درون آمد و آدمیزاده ای را دید، فریادی کشید و گفت: چه کسی به تو اجازه داده است که درون دژ و قلعه و جایگاه من آیی؟ سال هاست که آدمیزاده پای به اینجا ننهاده است، صدها هزار پاسبان بر درها نگهبانی می دهند، چه افسونی خوانده ای که توانستی به اندرون آیی، اول می خواهم بدانم تو کیستی و در این ایوان چه می کنی؟ رستم سالک حیران و فگار لب از پاسخ فرو بست و متوجه صورت دل آرای محبوب گشت و از او مدد طلبید. محبوب به او گفت: به امید حق به میدان درآی و ناامید مباش.

در این میان رستم بر سر دیو فریاد بلندی کشید و گفت: اگر مردی بیا با من نبرد کن که من تنها جز تیغ ذکر سلاحی در دست ندارم، آن دو خارج از ایوان کاخ در دل صحرا و هامون به جنگ پرداختند، سرانجام در جدالی سخت دیو را بر زمین زد و تیغ استدلال را از او گرفت خواست که بر قلبش زند اما تیغ بر دیو سپید اثر نمی کرد.

رستم سالک که دیو را این چنین روئین تن یافت گفت: این از مردانگی به دور است، بیا از جنگ دست بکشیم و هنرهای خود را به یکدیگر بنمائیم، آن دیو مست عقل معاشی از این سخنان در خنده شد و پذیرفت.

رستم سالک با دل پر بیم و امید به صورت پیر عشق توجه نمود و جواب شنید برای آنکه بتوانی از آن سبقت بگیری آیات و معجزات حق را بر او عرضه کن، چون پیامبران نیز به اهل انکار معجزه می نمودند. رستم سالک سراپا محو دیدار یار شد و از تمام وجودش نور می تابید و فروغ آن نور به آسمان ها می رسید و به هفت رنگ مختلف درآمد و شعله به آسمان برکشید، دیو در مقابل رستم تیره کبود می نمود، دیو با تعجب پرسید: این نور چیست که هر زمان به نوعی بر من جلوه می کند؟ این سِحر است یا شعبده؟ رستم در پاسخ گفت: این نور یار من و جلوه های روی دلدار من است، دیو گفت: یار تو کیست؟ که من با جان و دل غلام روی او می شوم! اگر او را بشناسم قلعۀ هفتاد دری که دارم با تمام امیران و سرداران آن را به او می بخشم.

رستم وقتی از حریف خود این سخنان را شنید گفت ای دیو نابه کار نام او کاووس کی است که عمر من در فراق او سپری شده است و اکنون در بند تو است و چون یوسفی است که در چاه کنعان زندانی تو است، دیو سپید عقل معاشی با تعجب و انکار گفت: تو مرا مسخره می کنی؟ کاووس در بند من اسیر است اگر او چنین قدرتی دارد چرا نمی تواند خود را برهاند؟ رستم سالک در جواب دیو سپید عقل معاشی گفت: او به حبس افتاده تا تو را از مصائب و بلاها برهاند، در غم افتاده تا شادت کند، او پنهان شده تا تو پیدا گردی، او جور تمام کائنات را می کشد تا موجودات را نجات بخشد و به رستگاری برساند.

در سودای دل دیو سپید کینه و انکار ورد مانند آتشی شعله کشید، آیا از آن شاهی که در حبس من است نور او چون خورشید به گردون می تابد!؟ او در ظاهر غیر پوست و استخوان چیز دیگری نیست، اگر در نهاد او این نور و ضیا است چرا ظاهر او این نور و ضیا را ندارد؟ اگر نور تو از کاووس است پس رشتۀ اتصال آن از کجاست؟؟

ناگهان رستم سالک را بر بالای دست برد و به پرواز درآمد، و به رستم سالک گفت: من می خواهم تو را از بالا به زیر بیندازم تا از دست تو راحت شوم، از میان کوه و دریا یکی را برگزین، رستم نزد خود فکری کرد و گفت: کوه هستی برای من بسیار گران است اگر به دریای دل روم و در آن غرقه شوم بسی بهتر است، خواست بگوید که میل من دریاست، ناگاه صورت دل آرای پیر عشق را دید که به او می گوید: کوه را برگزین چون کار دیو وارونه است تو را به دریا می افکند، سرانجام دیو سپید عقل معاشی رستم سالک را به جای کوه در دریا انداخت و گفت: این کوه هستی را سهل می بینی تو علم به آن نداری من تو را به دریا می اندازم که چون خس بر روی دریا آیی و به عجز خود اقرار کنی.

رستم سالک در دریا موج های بیکرانی دید و جانوران بی شماری که اسیر عشق گردیده و در به در شده بودند، یک موج ناچیز آن سپاه بی شماری را غرقه می ساخت در این طوفان جز کشتی نجات چیز دیگری ثبات نداشت، رستم مانند خسی ناچیز بر روی دریا افتاد و روی دل را به سوی حضرت عشق آورد و به مناجات پرداخت و گفت: قدرت نیروی تو بود که مرا از خطرها نجات داد، اکنون بیا و مرا در کنار خود جای ده.

ناگهان نهنگ عشق هویدا شد و کام خویش را گشود و او را بلعید، رستم سالک در آن تاریک جای، خلوتی خوش ساخته بود و از همهمه و خیال این جهان رها شده بود چون عقل و دین و خیال و علم و ضن و یقین در آن سرا جایی نداشت. کام نهنگ عشق صحبت انسان کامل است که باید در برابر اوامر این ماهی حق مطیع بود، رستم در دل خود گرمای خاصی را احساس کرد و متحیر شد، در این هنگام نهنگ عشق حرکتی کرد و به ساحل آمد و رستم را از دهان خود خارج نمود، نهنگ عشق به او گفت: اکنون هنگام اقامت در کوه هستی است، در آن گرم خانه قرب حق و عشق پخته شدی در چنین راه عظیم و پر خطر غیر اخلاص چیز دیگری به کار نمی آید و غیر مخلص نجات نمی یابد.

رستم از معشوق استمداد خواست از درون بانگی شنید که ای پهلوان سیرت را تکمیل کن تا قلۀ عقل فتح نشود به گنج هستی دست نخواهی یافت، شاه جان آن گاه نجات می یابد که قلعه های عقل معاشی گشوده شود و دیو سپید کشته گردد، رستم بی درنگ رو به دژ عقل معاشی نمود تا آن دیو سرکش را از پای دراندازد.

رستم چند روز و چند شب در کوه راه می رفت، تا به دروازۀ دژ دیو سپید رسید، دم دروازه سپاهی به سرپرستی اغترار راه او را سد کردند، رستم با اغترار به نبرد پرداخت و او را نابود نمود، به خواستۀ پیر عشق به زندان قلعه رفت و مرد ناتوانی به نام استغفار را دید و آزاد کرد و به جای اغترار نهاد، بعد از چند روز راه رفتن به برجی رسید که فرمانده آن اصرار بود رستم با او هم جنگید و مغلوبش کرد و به جایش توبه را نهاد، همینطور تا هفتاد برج دیگر افسر دیونژاد آن را یکسو نهاد و افسر فرشته خوی جان را جای او گذارد.

خلاصه رستم بعد از یک نبرد بسیار طولانی با جنگ و ستیز هفتاد و دو در قلعه را گشود، بعد از آن هر چه گشت نتوانست شاه کاووس جان را بیابد و از بوالوفا کمک گرفت، بوالوفا به او گفت که اگر این دیوارهای پیش رو را خراب کنی به شهریار میرسی، وقتی به دیوار رسیدند دیو سپید عقل معاشی در خواب بود رستم مسرور دیوار را خراب نمود اما دیو از صدای آجرهایی که به زمین افتاد از جا جست و با تعجب به رستم سالک گفت که چطور از کوه و دریا جستی تو باید مرده باشی؟ رستم در جواب گفت: حافظ من نجاتم داد تا به نبرد تو بیایم و او را به جنگ فرا خواند و بعد از مدتی موفق شد با یک یورش خنجر انسانیت را از دیو سپید بگیرد و او را بر زمین بیندازد و دستان او را ببندد و با خنجر انسانیت او را بکشد و پیروزی کامل دست یابد. پس از آن به قصر رفت و به جای دیو بر اورنگ شاهی تکیه زد. رستم سالک سرانجانم در آخر به صبر و سکون رسید تا رخت جان خود را از این عالم فرودین به عالم برین و فلک اطلس برکشاند. پس به کاووس جان رسید.

نتیجه گیری: شاعر شیرین سخن فردوسی در شاهکارش شاهنامه طوری شخصیت پردازی نموده که میتوان هر بیت شعر و هر داستان را از چند جنبه بررسی نمود، حال این بستگی به ذوق یک پژوهشگر دارد، استاد ادبیات فارسی حکیم ابوالقاسم فردوسی با سرودن شصت و شش هزار بیت در سی سال توانست زبان فارسی را برای همیشه جاودان سازد و این بهشتی است که خداوند وعده داده است عزت و ماندگاری نام بزرگانی که بی منت برای سرزمین خویش گامهای مثبتی برمی دارند.

بسی رنج بردم در این سال سی                                     عجم زنده کردم بدین پارسی

منابع:           

 1- متن کامل شاهنامۀ فردوسی به نثر پارسی سَره، بازنویسی، پژوهش و گزارش (بی کاربرد واژگان بیگانه): دکتر میترا مهر آبادی. نشر روزگار، چاپ اول: 1379.

2- اشارات سلوکی در هفت خوان رستم، نویسنده: علی اکبر بصیری "بصیرالدین"، تصحیح: محمد خواجوی، مقدمه: بانو مریم بردبار، انتشارات مولی 1386.


طراح و پژوهشگر: سمیرا کاظمی فرد

موسسۀ آوای جلب سیاحان پائیز 1391

      




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ: