تبلیغات
کلاس توریسم - هفت خان رستم قسمت دوم
 
طبیعت خالص ترین زیارتگاه خداست

هفت خان رستم قسمت دوم

نوشته شده توسط :سیده مهسا مطهر
پنجشنبه 4 آبان 1391-01:52 بعد از ظهر

سمیرا کاظمی فرد
موسسه آوای جلب سیاحان پاییز 1391

خوان دوم: یافتن رستم، چشمۀ آب

دیدگاه شاهنامۀ فردوسی: آنگاه راهی دشوار، او را در پیش آمد که بناگزیر می بایست رفتن بیابانی بی آب و گرمایی سخت بود که مرغ نیز از آن پاره پاره می گشت. چنان هامون و دشت گرم گردید که گویی آتش بر آن افتاده بود. تن رخش و زبان رستم از گرمی و تشنگی از کار بیافتاد. پس رستم از اسپ پیاده گشت و ژوپین به دست گرفت و چونان مستان، روان شد. او که هیچ راه و چاره ای نمی دید، روی به سوی آسمان کرد و گفت: ای داور دادگر که همۀ رنج و سختیها را تو بسر می آوری، اینک اگر از این رنج بردن من خشنودی، بدان که از بودن در این گیتی سیر گشته ام؛ لیک این راه می پویم تا مگر پروردگار کیهان، کاووس شاه را زینهار دهد و ایرانیان را از چنگال دیو، رهایی بخشد. چون رستم این سخنان بگفت، تن پیلوارش از تشنگی سست و آشفته شد و بر آن خاک گرم بیافتاد و زبانش از تشنگی چاک چاک گشت. که ناگهان دید میشی در کنارش پدید آمد و بگذشت. رستم بیدرنگ از آن رفتن میش با خود اندیشید که: آیا آبشخور این میش کجاست؟ همانا که اینک بخشایش کردگار، فراز آمد. پس شمشیر را در دست بیفشرد و به نیروی پروردگار بر پای خاست و با شمشیری به یک دست و پالهنگی به دست دیگر، از پی آن میش روان گشت. که ناگهان در آن راه، چشمۀ آبی پدید آمد و آن میش سرفراز بدانجا رسید. تهمتن روی به سوی آسمان کرد و گفت: ای داور راستگوی، در هیچ کجای نزدیک این چشمه، جای پای میش نیست و این میش نیز با من هیچ خویشی و آشنایی ای نداشت. [ این تو بودی که این همه پدید آوردی و مرا برهاندی].

به جایی که تنگ اندر آمد سخن                                                                 پناهت بجز پاک یزدان مکن

که هر کس که از دادگر یک خدای                                               بپیچد، خرد را ندارد بجای

پس رستم بر آن میش، آفرین بسیار کرد و گفت: مبادا دل یوز بر تو شاد باشد. هر که با تیر و کمان به تو بتازد، کمانش شکسته و روانش تیره بادا؛ که این پهلوان پیلتن، از تو بود که زنده شد وگرنه اینک درگذشته بود و خوراک اژدها و گرگ می گشت و تنش به چنگ ددان پاره پاره می شد و آنسان نشان او به دشمن می رسید. آنگاه چون آن میش را آفرین بگفت، زین از رخش تگاور جدا کرد و با آن آب پاک، او را بشست، که همچون خورشید تابناک گشت. چون خود نیز سیراب شد، آهنگ شکار کرد و ترکش پر از تیر کرد. پس چون پیل ژیان، گورخری را بیافکند و پوستش بِکَند و او را به دو نیم کرد و پاهایش جدا ساخت، آنگاه آتشی چون خورشید برافروخت و آن گورخر را بشست و بر آن آتش بریان ساخت و بخورد و استخوانش بیافکند. پس به سوی آن چشمه برفت و چون سیراب شد، آهنگ خواب کرد و رخش ستیزنده را گفت: با کسی مکوش و جفت مشو و اگر دشمنی بیامد، تنها به سوی من بپوی و تو با دیو و شیران جنگ منما. این بگفت و بخفت، رخش نیز تا نیمه شب به چرا پرداخت.   

خوان دوم: بیابان جهالت

دیدگاه خصایص انسانی: خوان دوم وادی سوزان جهالت است. سالک در این مکان به رنج و سختی دچار می گردد. زال پیر راهبر، سالک را برای رهایی از این بیابان مخوف امر به ریاضت می دهد، او را از خردن و خفتن بسیار منع می نماید، در این وادی سخت رخش شوق نباید خسته و افسرده شود، هر که اسب شوقش خسته گردد در این وادی جان خواهد داد و آرزوی عاشقی را به گور خواهد برد.

شوق و ذوق الهی به انسان جان می دهد، بعد از این وادی جهل سرزمین علم خواهد بود، پس همت عالی طلب کن، و نباید یک دم دیده از آفتاب روی پیر برداشت، چون این بیابان دراز طی گردد، چشمۀ علم آشکار می شود، در چشمۀ علم جان خسته و آزرده را پاک می گردانی و جامه صبر و حلم بر قامت تن می پوشانی.

******************************************************************

خوان سوم: جنگ رستم با اژدها

دیدگاه شاهنامۀ فردوسی: ناگهان اژدهایی بدان دشت درآمد که گویی پیل نیز از او رهایی نمی یافت. خوابگاه اژدها در آن جای بود و از بیم او دیو نیز یارای راه یافتن بدانجای را نداشت. پس چون بیآمد و رستم را خفته و در کنارش اسپی آشفته دید، با خود اندیشید: این کیست که او را یارای آمدن به این جایگاه و خفتن در اینجاست؟ چه، دیو و پیل و شیر نرّ نیز یارای گذر در آنجا نداشت و اگر می آمد نیز از چنگ آن اژدهای نرّ رهایی نمی یافت. اژدها به سوی آن رخشِ رخشنده روی نهاد. رخش که چنین دید به پیش رستم رفت و همی سُم بر زمین کوبید و همی دُم برافشاند. چون تهمتن از خواب بیدار گشت، به گِرد بیابان بنگریست. لیک آن اژدهای دژم ناپدید گشت. پس رستم از اینکه رخش، او را از خواب بیدار کرده بود خشمگین گشت و با خیره سری با او پیکار کرد. بار دیگر در خواب شد. در هماندم آن اژدها از تاریکی بیرون آمد. رخش، دیگربار به تگ بالین رستم آمد و با سُم، خاکها بِکَند و پخش کرد. چون رستم بار دیگر از خواب بیدار شد، برآشفت. همۀ بیابان را بنگریست، لیک بجز تیرگی، چیزی ندید. پس به آن رخشِ مهربانِ بیدار گفت: پیوسته می خواهی که سرم را از خواب بازداری و شتاب به بیداری من گرفته ای. اگر این بار باز چنین رستاخیزی سازی، سرت را با این شمشیر تیز ببرّم و پیاده به سوی مازندران شوم و این کلاهخود و شمشیر و گرز گران خود، بدانجا کِشَم. تو را گفته بودم اگر شیر به جنگ آمد، من از برای تو به جنگ آن خواهم شد؛ دیگر نگفتم که امشب را پیوسته بر من شتاب آوری تا از خواب بجنبم. پس برای بار سوم، رستم که ببر بیان بر تن داشت به خواب رفت. در هماندم، باز آن اژدهای دژم آنچنان بغرّید که گویی به دَم خود، آتش بیافروخت. رخش که چنان دید، چراگاه را رها کرد. لیکن دیگر او را یارای رفتن به پیش رستم نبود، دلش از شگفتی به دو نیم گشته بود، هم از رستم بیم داشت و هم از آن اژدها، از دیگر سوی نیز دلش از مِهر رستم نمی آرمید. پس چون باد دمان به پیش رستم دمید و جوشید و خروشید و خاک را بر کَند، آنچنان که زمین را به زیر سُم خویش چاک چاک کرد. چون رستم بار دیگر از خواب خوش بیدار شد، بر رخش برآشفت، لیک پروردگار خواست که دیگر آن اژدها از چشم او نهان نباشد. رستم او را در آن تیرگی بدید و به شتاب، تیغ تیز از نیام برکشید و بسان ابر بهاری بغرّید و زمین را پر از آتش کارزار ساخت. پس به آن اژدها گفت: نامت را برگوی که ازین پس دیگر گیتی را به کام خویش نخواهی دیدن و شایسته نباشد که بی آنکه نامت را بدانم، روانت را از تن تاریکت برآرم. آن اژدهای نرّ دژخیم به رستم گفت: بدان که کسی از چنگ من رهایی نیابد، همۀ این دشت، جایگاه من است. دالمن (عقاب) نیز یارای پریدن در آسمانش را ندارد و ستاره نیز زمینش را به خواب هم نبیند. اینک تو بگو که نامت چیست، زیرا که مادرت باید بر تو بگرید، پس رستم، او را گفت: من رستمم، از فرزندان دستان سام و نریمان، به تنهایی همچون سپاهی کینه ور باشم و زمین را با این رخش دلاور بسپرم . اینک جنگاوریم را ببینی. هم اکنون سرت را به خاک آورم، پس اژدها با او برآویخت، رخش که آن همه زور اژدها را بدید، در شگفت شد. پس دو دوش اژدها را با دندان بِکَند و پشتش را چون شیر بدرید. رستم دلیر در او خیره ماند، پس تیغی بزد و سر از تن آن اژدها جدا ساخت، خون چون رودی از تن او جاری شد و زمین به زیر تنش ناپدید گشت، چون رستم به برو یال و دَم تیز آن اژدهای دژم نگاه کرد و همۀ بیابان را به زیر او و خون گرمش را بر خاک تیره، روان دید، بترسید و در شگفتی بسیار شد و پیوسته نام یزدان بر زبان آورد. آنگاه به درون آب شد و سر و تن را بشست، رستم این همه را جز به نیروی پروردگار نکرد، پس به یزدان چنین گفت: ای دادگر، این تو بودی که مرا دانش و فرّ و زور بدادی، آنچنان که پیشم شیر و دیو و پیل یکسان باشند و بیابان بی آب و دریای نیل را به چیزی ندانم و به گاهی که خشم آورم، بداندیش و دشمن، چه بسیار و چه اندک، در پیش چشمم یکی باشد.   

خوان سوم: اژدهای غضب

دیدگاه خصایص انسانی: بر دروازۀ خوان سوم، اژدهای غضب بس قوی با چنگال و دم به کمین نشسته است، اگر یک دم از یار صاحبدل خویش غافل گردی، در میان کام این اژدها لقمه ناچیزی هستی، با تیر صوم و روزه داری و ترک حیوانی می توانی چشم اژدهای غضب را کور کنی.

اگر اژدهای غضب گوید: هیچ کس نتوانسته از کف من رها شود، تا تو را بترساند نشنیده بگیر، و سوار بر رخش عشق شو! پیر عشق بازوان توانایی به تو می دهد و برای دفع اژدهای غضب یاریت می کند، چون که اژدهای غضب را کشتی، از خوان سوم گذشتی.

******************************************************************

خوان چهارم: کشتن رستم، زنی جادو را

دیدگاه شاهنامۀ فردوسی: چون رستم، پروردگار را آفرین بسیار گفت، رخش را بیآورد و زین بر نهاد و بر آن بنشست و راه سرای جادوان را در پیش گرفت. پس از آن راه دراز را برفت تا گاهِ فرو شدن آفتاب، ناگهان جایی دید پر از درخت و گیاه و آب روان و چشمه ای چون چشم تذرو؛ و جامی نبیذ چون خون کبوتر و میش بریان و نان و نمکدان و ریچار در آنجا نهاده، پس رستم از اسپ فرود آمد و زین از آن برگرفت و با شگفتی به آن میش بریان و نان بنگریست، آنجا جایگاه خوردن جادوان بود که چون رستم بدانجا رسد، از شنیدن آواز او، آن دیو ناپدید گشت. رستم در کنار آن چشمه بر آن نیزار بنشست و جامی از یاکند را پر از مِی کرد. در کنار آن مِی، تنبورنغزی نیز نهاده شده و آن بیابان، چون خانۀ سور گشته بود تهمتن آن تنبور را در بر گرفت و آنرا نواخت و سرودی خواندن گرفت که: رستم، آوارۀ بَدنِشان است بهره اش از روز شادی کم است. همه جا آوردگاه او و کوه و بیابان، بستان اوست. همواره در جنگ با دیو و اژدهای نرّ است و او را از دیو و بیابان، رهایی نباشد. روزگار، مِی و جام و گل و مرغزار را بهرۀ من نکرده است. همیشه یا به جنگِ نهنگم یا پلنگ، ناگهان این سرود رستم و نوای سازش به گوش زنی جادو رسید، زن جادو اگر چه زیباروی نبود، رُخ را بسان بهار بیآراست و پر از رنگ و بوی به نزد رستم رفت و از او بپرسید و نزدیکش بنشست. تهمتن که او را بدید، یزدان را نیایش و ستایش بسیار کرد و آفرین خواند که در آن دشت مازندران، خوان و مِی و رود و آن میگسار جوان را بیافت لیک ندانست که او جادوگری فریبکار و اهریمنی است که خود را به رنگ و نگار بنهفته است. پس رستم تاسی مِی (کاسۀ مسی) به دست آن زن نهاد و از دادار نیکی دهش یاد بکرد، چون از خداوندِ مِهر سخن به میان آورد، ناگهان آن زن به همان چهرۀ جادوییش بازگشت، زیرا که ستایش و نیایش پروردگار، با روان و زبان او راه نداشت، پس چون نام یزدان بشنید، سیاه گشت. تهمتن چون بر او بنگریست، به شتاب کمندی بیانداخت و ناگاه، سر آن جادو را به بند آورد و به او گفت: بر گوی که چه چیز هستی، و به همان گونه که هستی خود را بنمای، که ناگهان در میان کمند، گنده پیری، پرآژنگ و نیرنگ و بند و گزند پدیدار گشت. پس رستم، میان او را با دشنه به دو نیم کرد و دل جاودان را پر از بیم ساخت.     

خوان چهارم: زن جادوی دنیا

دیدگاه خصایص انسانی: خوان چهارم جلوۀ دنیا است که بسی فتان و زیبا خودنمایی می کند، جادوی دنیا بسیار عیاروش است، او جلوه های بسیار دارد و با جام های گونه گون رنگارنگ می گساری می کند، جامی از سیم و زر و ملک و دارایی، جامی از شهوت، جامی از فرزند و زن، جامی از جاه، جامی از امر و نهی، جامی از قدرت نویسندگی و کلک و علم و هنر، جامی از ارشاد خلق و راهبری و جامی از غرور و سروری. چه بسیار پهلوانان که در این مقام با یک جام، هستی معنوی و حقیقی خویش را بر باد داده اند.

اینجا مقام کارزار و جهد و جهاد است، پیوسته یار نگار صاحبدل را پیش چشم بدار و یک دم از او غافل مباش و بی اشارت او گام از گام برندار که با دمی غفلت بر لبۀ پرتگاه هستی  در درۀ نیستی هلاک می گردی، پس در نبرد با جادوی خوش نمای دنیا هیچ تیغی برنده تر از ذکر خدا و توجه به صورت دل آرای پیر الهی نیست.

******************************************************************






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ: