تبلیغات
کلاس توریسم - هفت خان رستم قسمت اول
 
طبیعت خالص ترین زیارتگاه خداست

هفت خان رستم قسمت اول

نوشته شده توسط :سیده مهسا مطهر
پنجشنبه 4 آبان 1391-01:48 بعد از ظهر

تهیه و تنظیم :سمیرا کاظمی فرد
موسسه آوای جلب سیاحان ،شنبه ها بعد از ظهر


مقدمه:

عارف صاحبدل به هر چه می نگرد، آن را آینۀ تمام نمای جمال و جلال می یابد و حقیقت وجودی خود را در نمودهای هستی به عیان می بیند. ذهن معنا آفرین او در ژرفای پدیده ها نفوذ می کند، پردۀ قشر آفاقی آن را به یک سو می نهد و به هستۀ اصلی اش می رسد. هر چه در کاینات موجود است، بیهوده نمی انگارد و  داستان و حکایت واساطیر را دست مایه ای برای رسیدن به معنا قرار می دهد. اسب تیزپای اندیشۀ او قرون و اعصار را در می نوردد و با پهلوان و اسطوره هایشان همراه می شود، آنها را به دید سمبلیک و نمادین می نگرد. خویشتن را می یابد که به نبرد سخت و جانکاه با اهریمن نفس و سپاه دیو نژاد او به میدان فرا خوانده شده است. باید با تمام نیرو بستیزد، تا بتواند سلطان جان را به جای نفس بدفرجام بر اریکۀ وجود بنشاند. از جمله داستانهای نمادین که می توان آن را با سیر و سلوک عرفانی تطبیق داد هفت خوان رستم در شاهنامۀ فردوسی است.

شمه ای از داستان رستم و هفت خوان او در شاهنامۀ فردوسی

فردوسی، آن خداوندگار اشعار حماسی، آن گاه که رستم را در شاهکار خود شاهنامه -  می آفریند، او را در شکل و هیئت ظاهر بر دیگران پیشی می دهد. در کودکی اسب و زین و گرز و جامه جنگی واقعی می خواهد تا با دشمنان ایران زمین بجنگد.

سام پیر، جد رستم، لقب تهمتن را به او می دهد. هر اسبی بدن تنومند او را برنمی تابد. اما او کمند کیانی خود را بر گردن رخش وحشی می اندازد و او را رام می کند، رستم سوار بر رخش در نبردهای گوناگون پیروز و سربلند است، وی کیقباد نوادۀ فریدون را که در کوه های البرز پناه گرفته است، به پادشاهی ایران فرا می خواند و تاج و دیهیم شاهی را بر سر او می نهد و رستم به " تاج بخش " ملقب می شود.

ایران زمین و توران زمین در نبردی سخت و جانفرسا روبروی هم قرار گرفته اند. امید پیروزی سپاه توران زمین می رود، ناگاه رستم سوار بر رخش به میدان می تازد، افراسیاب را به چنگ می آورد چنگ در تنگ زین اسبش انداخته وی را از اسب به زیر کشیده و کشان کشان به صف سپاه ایران می کشاند تا در پای کیقباد بیاندازد. افراسیاب خود را از بند رستم می رهاند و سربازانش او را از مرگ نجات می دهند اما جدال آن روز ذکر پهلوانی رستم را در میان دو لشکر ایران و توران ورد زبان ها می سازد، از آن روز به بعد هر جا آتش جنگ شعله ورتر است و خون بیشتری ریخته می گردد، رستم در کارزار است. پس از مرگ کیقباد، پسرش کیکاووس پادشاه ایران می شود.

در این زمان شکوه ایران با پایتخت بزرگی چون استخر پارس، چنان گسترده و شگرف است که ایران زمین را به صورت دولتی جهانی درآورده است. اما بدبختانه این همه فرّ و شکوه، شاه جوان را مغرور و پرنخوت می کند و مدام بر خود می بالد.

تا اینکه روزی اهریمن در صورت رامشگری فتان به قصر شاه راه می یابد و بنای افسونگری و تباه ساختن ذهن شاه را می گذارد و از سرزمین مازندران سخن ها می گوید، شاه وقتی وصف مازندران را از دهان رامشگر افسون کار شنید، مستانه به پای خاست و هوس کرد که این بهشت پر از لذایذ را تسخیر کند و به چنگ آورد. سران سپاه از این تصمیم عجولانه و سخنان مستانه و نابخردانۀ شاه با ترس و حیرت چهره را پرچین کردند. سالها بود که آنها را از خطرات هولناک بیشه زارهای مازندران با دیوان و غولان، فراوان ترسانده بودند، و هشدار داده بودند که به آن سرزمین نزدیک نشوند، هیچ کس جرأت نداشت این مهم را به پادشاه بگوید، به دامن زال متوسل شدند، اندرزهای زال نیز در کاووس کارگر نیافتاد و عزم را جزم نمود که مازندران را فتح کند.

به زودی کیکاووس با دلی شاد در جلوی سپاهی سترگ به سرکردگی پهلوانان نامی راهی سرزمین دیوان شد، پس از شش ماه پیشروی سخت، بیشه زارهای افسانه ای مازندران از دور نمایان شد، پس از اردو زدن در این مرزگاه کیکاووس گیو نامدار را فرمان داد تا با دو هزار تن از بهترین مردان خود به سوی شهر مازندران پیش برود و در سر راه خود هر که را، از پیر و جوان دید بکشد، و هر مانعی را ((نعل ستور)) بکوبد و خطّه را از شرّ دیوان رهایی بخشد.

گیو با لشگری گران به سوی شهر مازندران تاخت و سواران او، با گرز و شمشیر و سنان، هر که سر راه بود کشتند و حومه های شهر را به آتش کشیدند و وقتی به مرکز شهر وارد شدند، شهر را به مراتب شگرف تر از آنچه اهریمن در لباس رامشگر توصیف کرده بود، یافتند. همان روز، گیو قاصدی بادپای به نزد کیکاووس فرستاد و اخبار پیروزی را به او رساند، شاه سرمست نیز روز بعد بقیۀ سپاه را به حرکت درآورد و به مازندران آمد، عیش و نوش و خوشگذرانی آغاز شد.

سالار مازندران که ارژنگ نام داشت و خود دیوچهری عظیم هیکل بود، توانست از دست سپاهیان ایران بگریزد، و به جایگاه دیو سپید پناه ببرد و از او کمک بخواهد، دیو سپید که افسانه ای مخوف بود و از همه دیوان روی زمین قوی تر و جادویی تر می نمود، و همیشه بدخواه ایران و راه و رسم انسانی بود، همان شب دست به کار شد، هنوز شب به نیمه نرسیده بود که خاک و دود غلیظ سیاهی بر سر شاه و سپاه ایران فرستاد و آنها را به خفقان و کوری انداخت. شاه و لشکریانش همه زندانی دیو سپید شدند، بعد از آن دیو سپید حکم کرد که شاه و تمام مردان باقی مانده اش را به بند کشیدند و در بیشه زارها زندانی کردند، این پایان سفر لشکر کشی پر جاه و طمطراق کیکاووس به مازندران افسانه ای بود.

شاه کور در بند، کم کم به یاد کارهای ابلهانه و خودپسندانه خویش و به فکر مردان نگون بختی افتاد که در بیشه زارها زندانی هستند، گریه های پشیمانی را سر داد و خود را سرزنش کرد که چرا پند زال را نشنیدم و به این خراب شده بدسگال پا نهادم، شبی مخفیانه قاصدی را به نزد زال برای کمک و یاری فرستاد.

قاصد پس از پشت سر گذاشتن مشکلات فراوان، با زحمت خود را از چنگ زندانبان نجات داد و پیغام شاه را برای زال ببرد، زال داستان نگون بختی کیکاووس را برای رستم شرح داد، و از فرزندش خواست که شمشیر ببندد و رخش شهوار را زین کند و به مازندران برود و دیو سپید و ارژنگ دیو را شکست بدهد و شاه ایران را نجات بخشد و به ایران آورد.

زال رستم را راهنمایی می کند که برای رسیدن به مازندران دو راه وجود داد، راه اول طولانی است ولی آرام و بی خطر همان راهی که کیکاووس به مازندران رفت و راه دوم نزدیک تر و کوتاه تر و آکنده از مشکلات و پر خطر.

رستم در راه نجات شاه ایران راه دوم را انتخاب می کند، باید در این راه از هفت مانع بس قوی که به هر کدام از آنها یک خوان گفته می شود: رستم با شجاعت و زوری که در بازو دارد و با توجه به اندرزهای زال هفت خوان: 1- نبرد با شیر، 2- بیابان خشک، 3- نبرد با اژدها، 4- زن جادو، 5- نبرد با اولاد دیو، 6- نبرد با ارژنگ دیو، 7- نبرد با دیو سپید را پشت سر بگذارد، کیکاووس را از زندان دیو سپید نجات می دهد.


 


اشارات سلوکی هفت خوان رستم

هفت خوان در وجود انسان است، باید چون رستم این هفت وادی را طی کرد تا توانست روی زیبای کیکاووس پادشاه عالم جان را زیارت نمود.

خوان اول: جنگ رخش با شیری

دیدگاه شاهنامۀ فردوسی: رستم آن گُرد گیتی فروز از پیش پدر رفت و از نیمروز بیرون شد. به شتاب، راه دو روزه را به یک روز می رفت و شب و روز را یکسان می پنداشت. اینچنین بر رخش، راه بسپرد تا اینکه گرسنگی بر او چیره گشت. در آن هنگام دشتی پر از گورخر بدید. پس زان بیفشرد و دلیرانه کمند کیانی بیانداخت و گوری را به دام آورد. آنگاه از پیکان تیر آتشی بیافروخت و خار و هیزم بر آن ریخت و آن گورخر را بکشت و بر آن آتش بریان بکرد و آن را بخورد و استخوانهایش را به دور انداخت و او را دیگ و خوان، همین بود که گفته آمد. آنگاه لگام از سر رخش برداشت تا در آن مرغزار به چرا پردازد و نیستانی را نیز برای خویش بستر ساخت و ندانست که آنجا جایگاهی پر بیم باشد. در آن نیستان بیشۀ شیری بود و پیل را نیز یارای آن نبود که از آن نِی ها چیزی جدا سازد. چون پاسی از شب بگذشت، آن شیر درندۀ دلیر به پیش کنام خویش آمد، لیکن بر نِی ها، پیلتنی خفته دید که اسپی در کنارش آشفته بود. پس با خود گفت: نخست به جنگ اسپ می روم که با شکست اسپ، سوار نیز بدست آید. پس به شتاب به سوی رخش تاخت لیک رخش بیدرنگ چون آتش بجوشید و دو دست را به بالا آورد و بر سر شیر کوبید و با دندانهای تیزش پشت او را بگرفت و تا پاره پاره گشت بر زمینش بزد. و آنسان آن جانور دد را بکشت. چون رستم از خواب بیدار گشت و آن شیر درنده را کشته دید، به رخش گفت: ای هوشیار، چه کسی تو را گفت که با شیر کارزار کنی؟ اگر تو بر دست او کشته می گشتی، من این ببر بیان و این کلاهخود و این کمند و کمان و تیغ و گرز گران را چگونه تا مازندران می کشاندم؟ اگر پیش از این خواب برمی خاستم، نمی گذاردم که با آن شیر بجنگی. رستم پهلوان، این بگفت و زمانی دراز بخوابید، چون خورشید سر از کوه برآورد، تهمتن از خواب خوش بیدار گشت و تن رخش را بسترد و زین بر آن نهاد و یزدان نیکی دهش را یاد کرد.  

خوان اول: نبرد با شیر هوی

دیدگاه خصایص انسانی: در مرغزار و کنار جان آدمی شیری بس قوی است که غریوی رعدآسا در سرای عقل و هوش آدمی درافکنده است و با چنگال جور و کینه بر اولین دروازه وجود انسان به کمین نشسته است، آن گاه که انسان بدون اجازه و اذن پیر الهی بخواهد گام در این دروازه بگذارد به کام شیر هوا گرفتار می شود و جان گران بها را آسان از دست می دهد، چون الطاف پیر شامل حال سالک گردد رخشی شیر گیر به او عنایت می کند تا بتواند بر شیر هوی غلبه کند. سالک سوار بر رخش شوق با تازیانۀ ذکر بر رخش شوق می زند، او ناگهان از جای خود جسته گرد و غباری بر پا می کند، در این گرد و غبار شیر، از حرکت و تلاش باز می ماند، رخش شوق به شیر هوی حمله ور می گردد و پاهای او را می شکند، شیر نفس پا شکسته هر چه تلاش می کند دستش به سوار نمی رسد. سوار کمند ذکر را که از جانب پیر در دست دارد، بیرون می کشد و بر شیر هوی می تازد، او را به کمند می کشد و هلاکش می نماید.

******************************************************************






درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ: