تبلیغات
کلاس توریسم - آن خردمند دیگر
 
طبیعت خالص ترین زیارتگاه خداست

آن خردمند دیگر

نوشته شده توسط :سیده مهسا مطهر
شنبه 4 دی 1389-10:29 قبل از ظهر

تهیه کننده: امیر کفاش

برگرفته از کتاب آن خردمند دیگر، اثر هنری وان دایک،
ترجمه حسین الهی قمشه ای، انتشارات روزنه



در آن روز گاران که هرود بر اور شلیم فر مانروایی دا شت و اگو ستوس
سرور ب سیاری از پاد شاهان بود، در شهر اکبا تان مردی به نام
اردوان زندگی می کرد. وی بر اساس پیش گویی پیشینیان و دانایانی
بود که به اسرار آسمان ها اشراف داشتند، بر این عقیده بود که
" ستاره ای از خا ندان یع قوب خوا هد درخ شید و شهریاری از د یار
ا سرائیل بر خوا هد خا ست." و ط بق م تون ع بری و قدیمی ن یز به
ا ین که، م سیح مو عود به دن یا خوا هد آ مد، ای مان دا شت. اردوان به
همراه سه دوستش از طایفه ی مغان یعنی کاسپار، ملکیور و بالتازار
که در سرزمین بابلیون سکونت داشتند، با رصد ستارگان دریافت که
تولد کودک در همان سال رخ خواهد داد. اردوان باید ده روز پس از
مشاهده ی ظهور یک ستاره ی نو به سمت آنها می رفت تا از آنجا به
بیت الحم و به دیدار کودک بشتابند.
اردوان تمام دارای یاش را فروخته بود و سه جواهر ؛ یک زمرد(سبز)،
یک مروارید( سپید) و یک یاقوت(قرمز) خر یده بود. 1 از اکبا تان با
سریع ترین اسبش به سمت سه مغ در بابل حرکت کرد و عبور از کوههای
زاگرس را آغاز کرد. از تندیس داریوش که گام بر اندام دشمنان خود
نهاده بود و بر پرتگاه های بلند جاودانه بر آن نقش بسته بود گذر
کرد. شهر چالا، رود جیندس، تیسفون و رود فرات را پشت سر گذاشت تا
شام روز د هم به دیوار های شک ست هی با بل ر سید و تن ها سه ساعت تا
معبد هفت فلک که سه مغ در آنجا به انتظارش بودند راه بود. بدون
درنگ به سوی آن ها شتافت اما...
در راه به مردی بر خورد که در ک نار جاده اف تاده بود، ف قر و
بی جانی در ظاهرش مشخص بود و از یهودیانی بود که در اطراف بابل
زندگی می کردند. ساعتی درنگ برای اردوان به مفهوم بازماندن از
کاروان سه مغ بود و رها کردن مرد بیمار به مرگ او می انجامید.
برای او آب فراهم کرد و از گیاه های شفابخش خودش برای او دارویی
درست کرد و او را تا بازگشت رمق به جانش مراقبت کرد، وضعیت خود
را برای او شرح داد و از آنچه نان و شراب داشت برای بیمار گذاشت
و با شتاب به سمت معبد هفت فلک به راه افتاد. ولی وقتی به ایوان 
های ه فت ف لک ر سید ن شانی از کاروان و م غان ن بود. تن ها ت که از
پاپیروس که چنین حکایت می کرد؛ "ما برای یافتن پادشاه می رویم،
ما را در کویر دنبال کن." و اردوان مجبور شد تا برای ادامه
مسیر زمرد را بفروشد و تنها به مسیر ادامه دهد. بالاخره...
به بیت الحم رسید، و آن سومین روز بود از زمانی که سه مغ، مریم
و آن پادشاه کودک را ملاقات کرده بودند. خیابان های دهکده به نظر
م تروک می آ مد، از ج لوی کل به ای گذ شت که مادری در آن کودکش را
آرام می کرد. به خانه وارد شد و پس از آشنایی در مورد مغان از
زن پر سید. اردوان دریا فت که آن ها سه روز پیش به خدمت یو سف
نا صری، مریم و م سیح ر سیده ا ند. ا ما ناگ هان ناپد ید شده ا ند به
همان گونه که ناگهانی در این قریه ظهور یافته بودند. مرد ناصری
به ه مراه ب چه و مادرش ه مان شب مخفیا نه گریخ ته بود و شایع شده
بود که به مصر رفته اند. در حال گوش کردن به حرف های زن بود که
صدای سربازان و شیون مادران و چاک چاک شم شیرها به گوش ر سید.
سربازان هرود بودند که بچه ها را می کشتند. اردوان در آستانه ی
در کلبه ایستاد و به سرکرده ی سربازان گفت:"من در این مکان تنها
هستم" و با دادن قطعه ی یاقوت از او خواست تا او را در آن آرامش
و تنهایی رها کنند. افسر با گرفتن یاقوت از خانه دور شد.
اردوان در ج ستجوی خانواده ی ب یت الح می، به شهرهای پر ازد حام
مصر سر زد. کاهنی عبری را در اسکندریه ملاقات کرد که از مسیحای
مو عود سخن می گ فت. از م کانی به م کان دی گر سفر می کرد. از
کشورهایی دیدن کرد که قحطی و خشکسالی آن ها را در هم شکسته بود
و شهر هایی که وبا و طاعون بر آن یورش آورده بود. با مظلومان و
مبتلایانی که که در ظلمت زندان های زیر زمینی محبوس بودند دیدار
می کرد.
هرچ ند آن کس را نیا فت که او را ستایش و پر ستش ک ند، ا ما ب سیار
مردمی را یافت که نیازمند یاری او بودند.
سی و سه سال از ز ندگی اردوان بدین ا حوال سپری شد و او خ سته و
فرسوده همچنان به دنبال شهریار خویش بود. باز به اورشلیم آمده
بود و در زمان جشن آزادی یهودیان به عده ای از سیاحان برخورد که
عازم منط قه ای ب یرون ح صار شهر بود ند که در آن جا قرار بود دو
راهزن معروف و شخصی به نام عیسی ناصری را به صلیب بکشند. شنیدن
نام عیسی قلب خسته ی اردوان را در حیرت و شگفتی فرو برد. با خود
اندیشید که طرح خداوندی چنین بوده که پس از سی و سه سال مسیح را
در چنگال دشمنان ملاقات کند و با پرداخت خون بهایش، نجات بخش او
با شد. ه مراه جمع یت به سوی دروازه ی دم شق پیش می ر فت. در ه مین
موقع گروهی از سربازان مقدونی را مشاهده کرد که دختر جوانی را
با موهای پریشان و جامه پاره روی زمین می کشیدند. ناگهان دختر
خودش را از دست شکنجه گرانش رهانید و خود را پیش پای اردوان، که
کلاه سپید و حل قه ی زر ین بال دار بر سینه اش بر مغ بودنش دلا لت
داشت، انداخت. دختر فریاد زد:" پدرم یک بازرگان اشکانی بود که
در گذشته است و به خاطر وام های او، قصد فروش مرا به عنوان برده
دارند. مرا از این واقعه ی هولناک تر از مرگ برهان."
اردوان به خود لرزید و همان کشمکش درونی روحی که در اطراف بابل
و کلبه ی بیت الحم حس کرده بود، او را فرا گرفت. کشمکش میان عشق
و انت ظارات ای مان. در ق لب شک سته ی او یک چ یز با اطمی نان کا مل
احساس می شد که نجات این دختر مظلوم نمونه ی پاک و درستی از یک
کار با عشق است و عشق نور دل و جان و روح و روان است. مروارید
را از ن هان گاه سینه اش بردا شت و در کف د ست دخ ترک ن هاد و گ فت
"این آخرین گوهر از گنجینه ای است که می خواستم نثار آن شهریار
کنم."
همچ نان که سخن می گ فت لرزش ت کان ده نده ای در ز مین پد ید آ مد،
دیوار ها پس و پیش می رفت و سنگ ها از بنا ها فرو می افتاد. در
ز یر دژ ن ظامی قط عه ی بزر گی از یک کا شی بر پی شانی مرد کهن سال
فرود ا مد. در ا خرین لح ظات صدایی شیرین و غی بی به گوش ر سید که
می گفت:
"همانا که من با تو می گویم: هر آن خدمتی که به ک مترین بندگان
خدا کرده ای آن را برای من به جای آورد های".




درباره وبلاگ:



آرشیو:


طبقه بندی:


آخرین پستها:


پیوندها:


پیوندهای روزانه:


صفحات جانبی:


ابر برچسبها:


نظرسنجی:


آمار وبلاگ: